عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

بدون شرح...

    سلام عمرم، نفسم امروز اومدم عکس کتاب قصه ای رو که تو پست قبل برات نوشته بودم بذارم، شما این کتاب بیچاره رو پاره کردی و قتی بهت اخم کردم و گفتم کاره بد کردی دیدم همه رو یواش یواش جمع کردی و گذاشتی تو جلدش و بعدم رفتی اینم عکسا ...................................................................................................................... .....................................................................................................................   هر چقدرم خرابکاری کنی بازم عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم ...
21 ارديبهشت 1391

یه گردشه دو نفره ...

سلام به دوست جونای خوبم، دوشنبه هوای تهران خیلی خوب شده بود و منم عصری ایلیا رو گذاشتم تو کالسکه بریم یه دوری بزنیم و خرید کنیم و سره راهمونم رفتیم پارک نزدیکه خونمون، ایلیا خیلی ذوق کرد و همش آواز میخوند وقتی بچه هارو تو پارک دید همش میخواست از تو کالسکه بیاد بیرون  اینم عکسای یه گردش مادر و پسری   ببینید خاله ها من همیشه شیطون نیستما     بقیه عکسا تو ادامه مطلب     اینجا حاضر شدم با ماما برم بیرون ..................................................................................................................... این دو تا عکس پایین تو حیاط خونمونه، ایندا کی ایندد سبز س...
21 ارديبهشت 1391

شیطونیه ایلیا بلا ♥♥♥

                          سلام عشق کوچولوی من پسره نانازم میخوام از شیطونیه جدیدت برات تعریف کنم، دیشب که داشتم شام درست میکردم یه لحظه به خودم اومدم دیدم نیستی، اخه همیشه هر جا برم دنبالم میای و وقتی تو اشپزخونه هستم پاهامو میگیری بلند میشی و همش میگی ماما ماما ماما که بغلت کنم و منم یه دستی آشپزی میکنم، خلاصه گرمه کارم بودم که یهو ترسیدم، آخه صدات در نمی اومد تو حال و نگاه کردم دیدم نیستی، تو اتاقتم نبودی، در اتاقه خودمون و باز کردم دیدم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اقا پسره قنده عسل نشسته و یه بسته پوشکش و باز کر...
21 ارديبهشت 1391

ایلیا و تختش ♥♥♥

شیطونک جونم الان که این مطالب و برات مینویسم 2 ساعته خوابوندمت البته یه بار بیدار شدی و یکم می می خوردی دوباره خوابیدی منم از فرصت استفاده میکنم و هی پست جدید میذارم دیروز که داشتیم با هم بازی میکردیم، تصمیم گرفتم یکم بذارمت تو تختت ببینم چیکار میکنی، کوچولو که بودی روزا وقتی میخوابیدی من میذاشتمت توش و خودم کارام و میکردم ولی الان به خاطره همون سر و صداهای ساختمون سازی که گفتم از پشت خونمون میاد زیاد ازش استفاده نمیکنی، چون خوابت خیلی سبکه. خلاصه گذاشتمت و تابت دادم و هی برات شعره تاب تاب عباسی خوندم که خیلی خوشت اومد و با من میخوندی و بلند میگفتی تاتا تاتا تاتا (فعلا در همین حد بلدی). منم ازت چند تا عکس گرفتم که برات میذار...
21 ارديبهشت 1391

امامزاده صالح...

سلام نفسم جمعه شب بابا میثم مارو برد امامزاده صالح من خیلی وقت بود که نرفته بودم تعمیرات داخلش تموم شده بود و اینه کاری هاش واقعآ زیبا بود شما هم کلی ذوق کردی و هی توصحن چهار دست و پا میدوئیدی، منم دنبالت، یه اقایی داشت جارو برقی میکشید تو هم هی دنباله جارو برقیش راه افتاده بودی و خلاصه همه نگات میکردن و نازت میکردن، واز همه مهمتر نمیذاشتی ازت عکس بندازم یعنی یه جا بند نمیشدی، تا یادم نرفته بگم این دومین بارت بود که بردیمت امامزاده صالح اولین بار هنوز یک ماهت نشده بود گوگولیه من اینم یه عکس که به زور ارت انداختم ........................................................................................................................
21 ارديبهشت 1391

بازم شیطونیه گل پسر♥♥♥

                   سلام نفس کوچولووووووووووووو زندگییییییییییییییییییییی، خیلی دوست دارم حتی شیطونیاتو، دیشب بازم بی خوابی زده بود به سرت، تا ساعت 3.30 بیدار بودی و منم به خاطره اینکه بابا میثم بخوابه اوردمت تو اتاق خودت تا بازی کنی بلکه خسته شی خوابت ببره ولی زهی خیال باطل به چشمای کوچولوت خواب نمیومد که نمیومد، جدیدا یاد گرفتی کشوهای لباساتو خالی میکنی دیشبم از فرصت استفاده کردی و همه رو ریختی بیرون اینم مدارک موجود ........................................................................................................................
21 ارديبهشت 1391

کار کردن نفس ماما♥♥♥

                      سلام عشق ماما عمرم نفسم، الان چند وقته که همش به همه چیز دقت میکنی می خوای کار همرو تکرار کنی، شدی مثل طوطی هر چی ما میگیم و هر صدایی در میاریم شما هم تقلید میکنی چند روز پیش دیدم پیدات نیست رفتم تو اشپز خونه دیدم داری زمین و دستمال میکشی   از تعجب شاخ در اوردم ، تا من و دیدی سریع یه دستمال دادی به من، اخه همه رو ریخته بودی رو زمین . خیلیییییییییییییییییی دوست دارم نمی دونی دیدنه بزرگ شدنت و قد کشیدنت چه حالی داره، وقتی میبینم دیگه اونقدر فهمیده شدی که همه حرفامون و درک میکنی و عکس العمل نشون میدی...
21 ارديبهشت 1391

شیطونی های قنده عسل♥♥♥

                     سلام عشق کوچولوی من ، الان چند روزه یاد گرفتی میری بالای مبل و میز و شیطونی میکنی و بعد از ظهرا هم پرده رو میدی کنار و بیرون و نگاه میکنی که یعنی میخوای بری ددر اولین باری که رفتی بالای مبل باورم نمیشد که تونسته باشی و در یک چشم به هم زدن تا من دوربین و بیارم ازت عکس بندازم همه چیز و ریختی بهم اینم از عکسات جوجوی من ..................................................................................................................... ...............................................................................................
21 ارديبهشت 1391